تبليغاتX
تمدن ایران و آریایی

تمدن ایران و آریایی

آثار کشور ایران

سکوت تلخ

+ نوشته شده در  شنبه هشتم فروردین 1388ساعت 9:59  توسط ز نیما ز  | 

زنی از خانه بیرون آمد و سه پیرمرد را با چهره های زیبا جلوی در دید.
به آنها گفت: « من شما را نمی شناسم ولی فکر می کنم گرسنه باشید، بفرمائید داخل تا چیزی برای خوردن به شما بدهم.»
آنها پرسیدند:« آیا شوهرتان خانه است؟»
زن گفت: « نه، او به دنبال کاری بیرون از خانه رفته.»
آنها گفتند: « پس ما نمی توانیم وارد شویم منتظر می مانیم.»
عصر وقتی شوهر به خانه برگشت، زن ماجرا را برای او تعریف کرد.
شوهرش به او گفت: « برو به آنها بگو شوهرم آمده، بفرمائید داخل.»
زن بیرون رفت و آنها را به خانه دعوت کرد. آنها گفتند: « ما با هم داخل خانه نمی شویم.»
زن با تعجب پرسید: « چرا!؟» یکی از پیرمردها به دیگری اشاره کرد و گفت:« نام او ثروت است.» و به پیرمرد دیگر اشاره کرد و گفت:« نام او موفقیت است. و نام من عشق است، حالا انتخاب کنید که کدام یک از ما وارد خانه شما شویم.»
زن پیش شوهرش برگشت و ماجرا را تعریف کرد. شوهـر گفت:« چه خوب، ثـروت را دعوت کنیم تا خانه مان پر از ثروت شود! » ولی همسرش مخالفت کرد و گفت:« چرا موفقیت را دعوت نکنیم؟»
فرزند خانه که سخنان آنها را می شنید، پیشنهاد کرد:« بگذارید عشق را دعوت کنیم تا خانه پر از عشق و محبت شود.»
مرد و زن هر دو موافقت کردند. زن بیرون رفت و گفت:« کدام یک از شما عشق است؟ او مهمان ماست.»
عشق بلند شد و ثروت و موفقیت هم بلند شدند و دنبال او راه افتادند. زن با تعجب پرسید:« شما دیگر چرا می آیید؟»
پیرمردها با هم گفتند:« اگر شما ثروت یا موفقیت را دعوت می کردید، بقیه نمی آمدند ولی هرجا که عشق است ثروت و موفقیت هم هست! »
آری... با عشق هر آنچه که می خواهید می توانید به دست آوردید.
+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم بهمن 1387ساعت 11:58  توسط ز نیما ز  | 

محرم تسلیت

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم دی 1387ساعت 12:44  توسط ز نیما ز  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم دی 1387ساعت 16:15  توسط ز نیما ز  | 

+ نوشته شده در  جمعه هشتم آذر 1387ساعت 11:21  توسط ز نیما ز  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آبان 1387ساعت 17:30  توسط ز نیما ز  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم آبان 1387ساعت 18:34  توسط ز نیما ز  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام مهر 1387ساعت 18:21  توسط ز نیما ز  | 

هنوز به ياد غربتت هزار تا شعر تو دلمه

اما نمي خوام بگمش جاشون فقط تو قلبمه

فكر مي كني كه اين روزا، چرا شدم يه بي خيال؟

آخه مي خوام غم تو رو ، رنگ بزنم، رنگ محال

ميخوام ديگه بزرگ بشم از بچگي دست بكشم

مي خوام چشامو باز كنم به روياهام خط بكشم

دلم مي خواد داد بزنم غصه رو از ياد ببرم

وقتي مي پرسن عاشقي؟ بگم نه من مسافرم

مسافر شهر غريب، شهري كه اسمي نداره

اونجا بشم غرق سكوت، جايي كه دل كم نياره

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم مهر 1387ساعت 21:35  توسط ز نیما ز  | 

بای

    

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم مهر 1387ساعت 11:32  توسط ز نیما ز  |